تبليغاتX

rooze-barani
شعر Poem
روی قلبم طرح عشق زد
عجب نقاش ماهری بود
رنگ طرحش مثل
رنگ پاک شعر شاعری بود

عجب خوش خیال بود
چه حضور گرم پر معنایی بود
عجب پاک رویایی بود
حس بی نهایت فرشته
...


 
+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 18:3  توسط باران | 



کاش می دونستی

بودنت چه رویایی

برای بی رنگ نشدن رنگینکمان

در چشمان پر غرور آسمان

برق نگاه آسمان را از او نگیر دریا !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 18:55  توسط باران | 


ای گل همیشه بهار ...
ای شکفته گل زخار ...
ای زیباترین زیبا ...
ای ندیدم تورا هیچ جا ...

... تو را زشت می بینم ...

دلبری جسته ام زخاک ...
ندارم از تو هیچ باک ...
دیده اش را نخواهم برد زیاد ...
دل بداد خود را بدست باد ...

... تو را زشت می بینم ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 4:16  توسط باران | 
مناجات شعری از ترانه



الهی پناهم به درگاه توست

اگر گوشه چشمی به این دیوانه ی خود نکنی

عجیب نیست ... ما لایق آن هرگز نبودیم ...

امید است که به واسطه ی رحمتت اشک چشمم را پاک کنی ، تا اگر حتی اشکم مرا کور کرده

و تو را نمی بینم ، آن هم نابود شود ...
+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 23:19  توسط باران | 

I still remember…!

The solitude in shadow of separation

 I still remember the tears of love

When you left all the sweet memories

In the broken moment’s heart

I still remember the immortality of kindness

In flame of your glance as beautiful as starry night

It will never be faded in the page of world

I still remember…!

ارشیا

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 17:59  توسط باران | 

هر چه گفتم ز دل فریب بود

هر چه دل دیده به چشمانم غریب بود
از دل عاشق به تو بیشتر نصیب بود
از دل سنگی من انکار عجیب بود

گرچه بخشش ز تو عادی بود

برای این دل سنگی کاری جدید کن
برای این دل سنگی بخشش بعید کن
باران
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 18:46  توسط باران | 
 

به راه مرگ
برای شادی دیر نیست، عزایی به راه آورید
من از زنده بودن خسته ام ، شما ناباورید

روشن کنم در دل ، چراغ امید
که با تمسخر، به چراغ من دمید

مگر جز من کسی نورِ امید را ندید
کین گونه از مرگ شدین ناامید

شاید نخواهید ببینید، به من چه
تا عمر باقیست به این جهان زنین پنجه

رنجِ دنیا را خوشی پندار، منم مرگش را
من آن قاصد بهارم که به پاییز ندهم دردش را

به پاییز رسی، وای چه خواهی ز تن برگ ظریف و زردش؟

آرزوی مرگش!؟!

زیر پا له شدگانی که به مرگ یاداور است
مرگ من خالی ز هر باور است

باران
 

 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 13:0  توسط باران | 

صدای سکوت غم من شنیده شد
وقت ریزش باران ز ابر دیده شد

گلی بودم که ز بوستان چیده شد
تن خشکیده ام در دست باد آرمیده شد

کدامین دست نامرئی چید گل و ندید
آرزویی دارد در این دلِ سرخ و سفید

شعر من خیال بافی پوچ نیست
حق من، از اینجا کوچ نیست

حقیقت نهفته ی درونم که برون دادم
قطره اشکی که ز دیده به بارون دادم
باران
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 6:25  توسط باران | 

سکوت غم

 


سکوت غم شکسته شد

ناله ام از دل به هواست

تمام درب ها بسته شد

توکلم فقط به خداست

عمرم بدین سان کاسته شد

روحم از زمین جداست

امید زندگی در اوست

امید زندگی خداست

باران

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 3:17  توسط باران | 

شعری از شاعر وبلاگ ارشیا دوست خوبم

کوی تو

هوای کوی تو درمان جان کرد

        دل غم دیده ام را شادمان کرد

همان لبای خندان چو عنچه

        همه غمهای دیرین را نهان کرد

نگاه حیرت انگیزی ز قلبت

        سمای عشق ما را بیکران کرد 

طنینی دلنواز از صور عشقت

        همه اسرار هستی را بیان کرد

   نظر کردم بر آن خمهای ابرو

        که تیر عاشقی در آن کمان کرد

مه رویت تلالو زد به جانم

        شبی نجم دلم را کهکشان کرد

همی گفت و شنیدم از لبانش

        که آخر ارشیا اشکم روان کرد

        

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 1:40  توسط باران | 

 

<"rooze barani"